» مادرانه
گوشی ام زنگ خورد تلفنم رو جواب دادم خانمی پشت خط با صدایی خسته که سعی داشت اون رو مخفی کنه سلام داد و گفت ...
سلام خانم وقتتون بخیر سفارش هاتون رو اوردم میشه الان قبل اینکه برسم در خونتون بزنم سفارش رو تحویل شما دادم ؟!
تعجب کردم و پرسیدم چرا ؟؟ چی فرقی میکنه الان بزنید یا دو دقیقه دیگه؟!
در جواب گفت نمیخوام تحویل دیرتر از تایم گفته شه بخوره گفتم اشکالی نداره منم زودتر میام دم در تا شما معطل نشید!خوشحال شد فقط برای همین حرف کوچک ....
سریع حاضر شدم رفتم جلو در دیدم یک پراید مشکی سر کوچه وایستاد و گوشی اشو گرفت دستش داشت تحویل بسته دوم رو میزد که بیاد تو کوچه تعجب کردم فقط بخاطر چند ثانیه چرا اینطوری میکرد....

امد تو کوچه از پله ها امدم پایین رفتم سمت شیشه ای که پایین بود یه خانم تقریبا 30 ساله ای که بیشتر از سنش بهش میخورد لبخندی زورکی رو لباش نقش بسته بود! نگاهش کردم بعد از سلام و خسته نباشید من خانمه بسته رو داد بهم و ازم تشکر کرد که قبول کردم زودتر بزنه که تحویل داده در حین گفتگو ک مسئله ای نیست مورد خاصی نبود دیدم یک دختر بچه کوچک نهایت 2 ساله روی صندلی های پشت خوابیده!!؟؟ قلبم به درد امد ..... اون خانم با تمام مشکلاتش داشت تنهایی کاری رو میکرد که من توان دیدنش رو نداشتم ....
هزارتا فکر امد تو سرم که اون خانم یا بهتر بگم اون مادر چرا مجبور کار کنه!؟ اونم با یک بچه شیرین و کوچک ....
گفتم یعنی کسی نیست که از بچه اش مراقبت کنه ؟ خانواده اش انقدر ازش دورن که کمکش کنند؟ شوهرش بنظرت کار داره؟ اصلا حالشون خوبه؟ بچه تو چه شرایطی داره بزرگ میشه؟
الان که پاییز هست بچه سردش نیست که پشت خوابیده؟ و هزارتا سوال با ربط و بی ربطی که داشت تو ذهنم میچرخد و جوابهایی که براش نداشتم دوست داشتم عید بود تا میتونستم یه عیدی کوچولو به دختر کوچولو خوشگلمون بدم اما میترسم از این که هیچ مناسبتی نیست و دارم پولی رو میدم ناراحت شه بی خیال شدم و با کلی ناراحتی وسایل رو گرفتم و امدم خونه....
نمیتونستم بگم شرایط خودم خیلی خوبه منم گرفتاریهای متفاوت خودم را داشتم از نداشتن کار و شغل دائم تا نداشتن درآمد مطمین اما خوب احساس میکنم مقداری داشتم که بتونم حداقل تا یکسال آیندم رو بدون نگرانی از تموم شدن چیزی سپری کنم اما فقط برای یکسال و بعد اون دیگه منم هیچ چیز نداشتم....
اینجا بود که این امد تو ذهنم همه ی ما خانواده هایی را داریم که برای بزرگ کردن ما زحمت کشیدن پدرانی که تو خیابون و شرکت و ... با هر پست و مقامی که داشتن برای آسایش ما آسایش رو از خودشون دریغ کردن و مادرانی که به تنهایی مسئولیت خیلی چیزا را به دوش گرفتن و فرسوده شدن کاش کمی بیشتر قدر میدونستیم و ازشون خوب تشکر میکردیم ....
امیدوارم روزی برسه که هر ایرانی به آرامش و رفاهی برسه که همه ما با دیدنش ذوق کنیم نه اینکه ناراحت باشیم از وضعیتی که داره......
دلنوشته ای بر اساس واقعیت اتفاق افتاده در 21 آبان 1404 روز پنج شنبه ساعت 11:50 صبح....

اگر میخواهید کسب و کار شما نیز رونق پیدا کند از سایت seowebsit.ir دیدن کنید.


وبلاگ حرف های خودمونی
مطلب مرتبط
اینستاگرام دستیار هوش مصنوعی جدیدی برای تولیدکنندگان محتوا معرفی کرد؛ Edits Assistant چیست؟
درسته ❤️
❦